باورم کن! باورم کن! باورم کن آنچه هستم

بس که ناباوری دیدم، توی خودم هربار شکستم

باورم کن خیلی خسته ام، از غم ناباوری ها

تو کمک کن تا نباشم، آیۀ دربه دری ها

رگبار تلخ دورنگی، دشنه زد به تاروپودم

از غم نامردمی ها، مرده ذرات وجودم

دیگه باورم نمیشه، که هنوزم زنده هستم

گرچه می دونم که پاکی، شده باعث شکستم

باورم کن، باورم کن...

باورم کن که توی سینه، غم دارم به حجم فریاد

آخه این غم کمی نیست، که صداقت رفته برباد

زیر این گنبد وحشی، توی این دل نگرونی

تو بیا همسفرم باش، اگه تو بخوای می تونی

تو می تونی...

تو می تونی...

تو می تونی...

باورم کن....