نایست! حتی اگر...
نایست! حتی اگر... ترجمه: مهرداد مومنی
در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. درآن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان شد. هرچند که دو ماراتن در تمام المپیکها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدالهای المپیک محسوب میشود و بهمین خاطر این مسابقه بطور مستقیم در اکثر کشورهای جهان پخش میگردد.
کیلومتر آخر مسابقه بود و دوندگان رقابت خیلی نزدیکی با هم داشتند، نفسهایشان به شماره افتاده بود؛ چون 41 کیلومتر مسافت را دویده بودند. آنها با گامهای بلند و منظم پیش می رفتند.
چقدر این استقامت زیبا بود! هر بیننده ای دلش می خواست که این اندازه استقامت و توان داشته باشد!
دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند. استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن آنها، شروع به تشویق نمودند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... جلوتر از بقیه بود. هرکدام از دونده ها تلاش می کرد که زودتر از بقیه به خط پایان برسد و بالاخره دونده ی شماره... نوار خط پایان را پاره کرد.
استادیوم سراپا تشویق شد. خبرنگاران و دوربینهای آنان لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هایشان بلافاصله بعد از عبور از خط چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند.
اسامی و زمانهای به دست آمده نفرا ت برتر از بلند گوها اعلام شد. نفراول با زمان دو ساعت و... در همین حال دوندگان دیگر از راه می رسیدند و از خط پایان می گذشتند.
در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. بنظر می رسید آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسئولین برگزاری رفتند تا علایم مربوط به مسابقه و خط پایان را جمع آوری کنند؛ جمعیت هم آرام آرام شروع به ترک استادیوم نمودند.
اما.....
بلندگوی استادیوم به داوران اعلام می کند که خط پایان را ترک نکنند، گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برگشته ومنتظر رسیدن نفر آخر میشوند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره می کنند. از روی شماره پیراهنش اسم او را پیدا می کنند " جان استفان آکواری" است، دونده ی تانزانیایی که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده ، لنگ می زند و پایش بانداژ شده است. ولی او 20 کیلومتر تا خط پایان فاصله دارد و احتمال اینکه از ادامه مسیر منصرف شود زیاد است!
نفس نفس می زد واحساس درد در چهره اش نمایان بود! لنگ لنگان و آرام قدم بر می داشت ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه می دهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. تماشاگران هم با شنیدن
این خبر به جای خود برمی گردند و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کنند و منتظر می ماند تا ببینند سرانجام آخرین دونده چه خواهد شد.
"جان" هنوز با جدیت مسیر را ادامه می دهد.
خبرنگاران بخشهای مختلف وارد استادیوم شده اند، جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر می شود! "جان استفان " با دستهای گره کرده و دندانهای بهم فشرده و لنگ لنگان ،اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه می دهد. او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد؛ آیا او می تواند مسیر را به پایان برساند؟
خورشید در مکزیکوسیتی غروب می کند و هوا رو به تاریکی می رود.
بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک می شود! با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد و چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق می کنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت می کند و تمام استادیوم را فرا می گیرد. نمی دانید چه غوغایی برپا می شود!
50-40 متر بیشتر تا خط پایان نمانده، او نفس نفس زنان می ایستد و خم می شود و دستش را روی ساق پایش می گذارد، پلکهایش را می فشارد، نفس می گیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت می کند. شدت کف زدن مردم لحظه به لحظه بیشتر می شود. خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند؛ وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت!
نزدیک و نزدیک تر می شود و از خط پایان می گذرد!
خبرنگاران بسوی او هجوم می برند. نور پی در پی فلاشها استادیوم را روشن کرده است. انگار نه انگار که دیگر شب شده بود! مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد!
آن شب مکزیکوسیتی، تانزانیا و شاید تمام جهان از شوق حماسه ی"جان" تا صبح نخوابید.
جهانیان درس بزرگی از او آموختند و آن اصالت حرکت، جدای از نتیجه بود! او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخراست! به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران، به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند! او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند! اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند! ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت!
فردای مسابقه مشخص شد که "جان" از همان شروع مسابقه مشکل داشته و با به زمین خوردنش در طول مسابقه آسیب دیدگی اش بیشتر شده است.
او در جواب خبرنگاری که از او پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخربودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: "برای شما قابل درک نیست! " و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد : "مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم".
داستان "جان استفان آکواری" از آن پس در میان تمام ورزشکاران ضرب المثل شد!
ولی یه سوال دوستانه آیا می دونید قهرمان دوی ماراتن و برنده جایزه طلا ی اون سال کی بود؟؟؟